در یکی از لحظات خوبم به سر می برم، وبلاگم بیشتر درد توش شِیر شده تا خوشحالی. اما بنده الان خوبم و علاوه بر خودم، این لحظات خوب رو مدیون صداهای قشنگم، آدمهای خوب تازه کشف شده مثل جانی کش و تایگر لیلیز، و یه آدم خوب دیگه. این پست بعدا احتمالا یکی از پستهای محبوب نخواهد بود چون بعضی خوشحالی ها رو زیاد شِیر کردنم نمیاد، و شاید هم خواهد بود.
عبارت های قشنگی در آهنگ ها، کلا حس خوب، عبارت ها رو نمی تونم بنویسم چون حسش می ره ، ناراحتی بیشتر تقسیم کردن می خواد تا خوشحالی، نمی نویسم چون درک نمی شه لحظه ام، اما من خوبم، خیلی خوب و عاشق و خوشحال ، :)
پ.ن. بسیار علاقمندم که وقتی آدم خوشحاله و حس هاشو بیان می کنه به هرمنظوری به خصوص خنده به کلمات گیر ندین. منظورم دقیقا کلمه عاشق در آخرین جمله ست.
:)
روزی که سلاح، موزیک باشد
و شوالیه ها نه از زخم شمشیر،
که از زجر انقباض قفسه سینه زیر فشار سهمگین آهنگ
قلبشان را چنگ بزنند و مچاله بر خاک بیفتند.
the female self-making comme l’homme préféré
چقدر که از صرف ِ وجودت و از حرفات می تونم انرژی بگیرم؛ چقدر که می تونم دوست داشته هات رو دوست داشته باشم؛ چقدر که می تونم با این انرژی درست عین تو بشم. اگه خرد بذاره، اگه این خرد بذاره.
نمی دونم می خوام به کجا برسم؛ در لحظه زندگی ای دارم که اذیتم می کنه؛ نمی تونم با آدما رابطه برقرار کنم؛ بلد نیستم چجوری باهاشون حرف بزنم؛ نمی دونم چکار کنم. یکی به من بگه، چرا من باید زندگی کنم؟
پ.ن. همه اینها versus اینکه فقط یه بار فرصت دارم زندگی کنم.
Catholic
I confess, I do want to look cool. I do want to seem sophisticated when I talk. I do want to gain attention.I AM weak.
Couldn’t help it, Father. But I think I’m gonna try. Forgive me my Sin.
it’s weird how we can say and write happy-funny things although we’re sad. why should happiness be so unworthy?
This is NOT the life I want. Let me remember that.
My thoughts swirl to a new beggining, abondoning all I have now, all the friends, family, University, all. To Start over. To make it again. I know I can’t wait for myself to be what I want and then start to live, I know I should try to be what I want encore with this life I have, but yet…
Erasing the problem is always the easiest solution, isn’t it.
I kinda feel like the child who is waiting to grow up because then, she can do whatever she wants. She can be free. I wanna go around the world, man…See, think, read, walk,…
پ.ن. نیچه حاضر نبوداز نظر روانی درمان شه، چون اونوقت فلسفه اش مثل قبل شکل نمی گرفت. خرفت می شد اونوقت.
And he went around the world, and alone.
بخوان!
پیوندها
- A Man Called Old Fashion
- aftertime
- different
- Dreamer
- El Vespero
- frkncngz
- Knock on Wood
- MindCodex
- the Fool being
- Wordpress Suggest Ideas
- آرزوهای موزیکال
- آلوچه
- ابسرواتور
- اتاق 3213
- ایراویراد
- برگینه
- جاکفشی
- داستانشهر
- روزنها
- زرافه
- ساری گلین
- سکوت فریاد
- سیاهـ چاله
- سینوس
- فصل فاصله
- قدح اندیشه
- مخمل آبی
- من اگه خدا بودم
- می نویسم!
- چایفون
- کلی حرف
- کوهستان
- کوچک نویس
- یک معمار