‌ ‌

دیگه داره گریه‌ام میگیره، این اعصاب، اینهمه وقت، اینا ارزش داشتن، حالا شاید من ازشون درست استفاده نمی کردم اما ارزش داشتن!

از خودمم لجم گرفته که این همه ساعت نشستم و دراز کشیدم و ایستادم کنار این لپتاب فقط زل زدم به اون صفحه ثبت نام که شاید، شاید یه فرجی حاصل بشه.

حالا شاید من علاف بودم، ولی این همه آدم، این همه دانشجوی خوابگاهی علاف نبودن به خدا. به خدا نبودن.

پنجشنبه, شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده ۴ نظر

Please don’t give up, son, one minute thinking away and that’s the end. Internal errors, unknown sources…waiting for your failed heart.

برچسب ها: , , , ,

پنجشنبه, شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده بدون نظر

Internal Error

و آنگاه که بارها و بارها دکمه “ثبت” را برای رفتن به مرحله بعدی کلیک کردند و بارها و بارها وقوع “خطای ناخواسته” را به چشم خود دیدند، کم کم زمان فراموششان شد. دیگر هیچکدام از انسان های خسته چیزی از “مرحله بعد” به یاد نمی آورد…اکنون تنها هدف، کلیک کردن روی “back” برای بازگشت بود؛ و دوباره خطاهای ناخواسته، و دوباره بازگشت، و دوباره خطا، و دوباره بازگشت، و دوباره خطا، و دوباره…

برچسب ها: , ,

پنجشنبه, شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده بدون نظر

‌ ‌

اما آدم ها تاثیر می گیرن، اما اینم یادتون باشه، تا وقتی تو همه این سریالا موقعی که حرفشون میشه فقط سر هم داد می کشن، کسی تو خونه ها با لبخند مشکلشو حل نمی کنه

برچسب ها: , ,

چهارشنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده بدون نظر

‌ ‌

Love was the only fantasy world people of this Earth could go and have memories of, memories which never return…So they wrote so much, talked so much, and sang so much about it.

P.S. By the Name of Peter, High King of Narnia

دوشنبه, شهریور ۸م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده بدون نظر

‌ ‌

We HAVE grown up. Did you notice?

فقط یه لحظه فکر کن ببین هیچ کدوم از چیزایی رو که الان تو گودر شیِر می کنی، پنج سال پیش هم ممکن بود بکنی یا نه.

برچسب ها: ,

یکشنبه, مرداد ۲۴م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده ۴ نظر

‌ ‌

I was wondering, would you see that “peace” in my eyes, if you looked at me now.

سه شنبه, مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده بدون نظر

‌ ‌

باورم می شود. رفتی تو هم، میان همه این آدمها که دنیا بهشان نساخت، همه گم‌نام ها و بانام ها که فهمیدیم و رفتند، که نفهمیدیم و رفتند… نگرانت بودم…بین همه این آدمها که خبر ازشان می رسید نگران بودم که نکند یک وقت تو هم بروی….رفتی…

سوگنامه نمی نویسم. گریه نمی کنم. بغض کردم. می دانی که، من ِ سنگدل، من ِ بی‌دل. اما دلم برایت تنگ می شود. برای آهنگ هایی که دیگر نمی خوانی، برای جان ِ من، برای نازنین ِ خودم دلم تنگ می شود….

قطره ها پشت چشمانم گیر کرده اند. رفتی…دلم ریخت. اما باورم می شود. می روی…باور می کنم..



دیگر نیستی…دیلِت انسانها چقدر سخت است…




خدا به همرات…

برچسب ها: , ,

یکشنبه, مرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده ۱ نظر

‌ ‌

Some years from now, I wont think it was a birthday gift. I’m gonna think you gave me this.

برچسب ها: ,

پنجشنبه, مرداد ۷م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده بدون نظر

‌ ‌

رانندگی بهم نمیاد. اگه من و خاطره هام درگیر بشیم، یکی دیگه باید تقاصشو پس بده

برچسب ها: , ,

پنجشنبه, مرداد ۷م, ۱۳۸۹ دسته‌بندی نشده ۳ نظر